شماره این هفته افق کویر راجع به اداره ثبت احوال است. که همه ما از روزی که چشم به این جهان باز می کنیم تا روزی که این چشم سفید شده از حرص دنیا را برای همیشه برهم می گذاریم در چهار برگ کوچک ، با آن سر و کار داریم.

اول آن، نشان از زادن و تولد دارد و آخرش، نشان از مرگ و رفتن و تازه وسط این سجلّ، یک برگه ای هم هست که ازدواجمان را و همسرمان را و فرزندانمان را ثبت و ضبط می کند. و عجیب تر از آن صفحه رای این شناسنامه است و صفحه کوپنی آن. اینها همه احوال ما را می رساند. اینکه حال و احوالمان چطور است؟

اما امروز می خوام در پرده و با لفافه سخن بگم. قدری باید تامل کرد. حرف من بر سر احوال بافقه.

راستی حال بافق چطوره؟ با این همه دولخ و خاک در هواش، چکار می کنه؟ دماغش چاقه؟

راسشو بخوای، حالیه بافق تعریفی نداره! می پرسید چرا؟

شرکت سنگ آهنش، گرفتار شده. گرفتار همان دردسرهایی که یک سرش اقتصاده و یک سرش آدمهای گله کنده. چوب حراج به سهامش زده اند. و تازه هیچ کس نمی دونه واقعاً داستان از چه قراره. حتا نماینده مجلسش. فقط اینقدر هست که بانگ بدآوازی به گوش می رسه. بعد از لفت و لیسی که قمی ها به سنگ آهن زدند و چهار درصد از سهامش را گرفتند حالا می گن هفتاد درصدش را هم به صندوق بازنشستگی فولاد دادن. فاتحه مع الصلوات.

حال بافق خوب نیس. هنو خیلی از اداره هاش، رئیس نداره. خیلی هاش هم غیربومین.

حال بافق خوب نیس. چون همه ی هم استانیا، شب های زمسونشون را کنار اجاق گرم گازی گذروندن و بافق هنو در هوای رسیدن گازه. اونم کی؟ در زمان دولت عدالت. و برای کی؟ برای مردمی که بیشترین رای را به عدل و عدالت دادن.

حال بافق خوب نیس. چون مریضاش زیادن و دکتراش کم.

حال بافق خوب نیس. چون می گن عوارض معدنای اینجا، باعث سرطون و هف درد بی درمون دیگه، می شه و هیچ کس هم جوابگو نیس.

حال بافق خوب نیس. چون کامیونهای که روزا و شبا، سنگ آهنشو می برن، زیادن و جاده اش کم و تنگ. اگر حواست نباشه و شبونه تو جاده بافق _ یزد گیر کامیونا بیفتی، هفتاد بار باید آماده مرگ بشی.

حال بافق خوب نیس. چون دوباره زاینده رودیا برای ما دارن ادا می یان و آب بافق دوباره داره بد میشه.

حال بافق خوب نیس. چون تا دلتون بخواد مردمشا یا تو جاده اش یا تو خیابوناش داره بر اثر تصادف میمرن. هفته یا ماهی نیس که کشته ای بر کشته هاش اضافه نشه.

حال بافق خوب نیس. چون انجمن معتادان گمنامش، جای انجمن شعرش را گرفته.

حال بافق خوب نیس. چون درس خونده ها و تحصیل کردهاش یا رفتن یا اگه هسن، برای کاری یا تغییری، پا پیش نمی ذارن.

حال بافق خوب نیس. چون روز به روز چهره فرهنگی شهر داره تکیده تر می شه. دریغ از یه انجمن فرهنگی. دریغ از یه کانون فیلم. دریغ از یه فعالیت نمایشی. دریغ از یه جلسه ی هم اندیشی.

حال بافق خوب نیس. چون هنو در هزار توی، اخلاقِ بد، به ما چه و به ما ربطی نداره به سر می بره.

حال بافق خوب نیس. چون هر که می یاد یه تو سری به ما می زنه و می ره. از بس نجیب و سر به راهیم. تازه دس به سینه هم می شینیم. نفس هم اگه بگن، نمی کشیم.

حال بافق خوب نیس. چون کارخونه کاشیش، که اونهمه امید و آرزو بهش بسه بودیم، داره درجا می زنه.

حال بافق خوب نیس. چون کارخونه سرب و رویش، چار چرخشو، هوا کرده و چراغاشو، به کلی خاموش. کرکره شو پائین کشیده و فقط اسمش مونده و بس.

حال بافق خوب نیس. چون تو شهرک صنعتیش بجای اینکه صنعت پا بگیره، فقط کود و سم تولید می شه.

حال بافق خوب نیس. چون درختای خرماش رفتند و قناتاش خش شدن و باغاش ویرون و کشاورزیش شده پسه. که تا دلتون بخواد سفره های آب زیرزمینیش را خالی می کنه.

حال بافق خوب نیس. چون کار همه، مث من شده نق زدن و نفرین کردن. فقط یاد گرفتیم انتقاد کنیم و غر بزنیم.

حال بافق خوب نیس. چون دو تا نشریه هفتگی داره و هیچ چیز بدرد خوری توشون نیس.

راسی احوال بافق چطوره؟

میشه یه روزی، یه آدمایی بیان و حالش خوب کنن. یعنی میشه حال بافق هم خوب بشه. حالا که حال بافق، خوب نیس.  

امید بافق : برای این نویسنده توانا و خوش فکر آرزوی موفقیت بیشتر دارم